چندي پيش دوستي را ديدم كه از بد روزگار در حال جدا شدن از همسرش بود و من پاي درد دلش نشستم ،آنچنان با حزن و اندوه سخن مي گفت كه بي اختيار بر او و حالش تاسف خوردم و ابيات زير در ذهنم نقش يافت :
نهال
واي مي ترسم
كه آن طوفان سخت
وان همان قهري كه ميباشد شگرف
خشك گرداند ميان من
و تو
اين نهال دوستي را
بي درنگ
اين همه كبري كه در جان منست
وان منيت كه ترا فرمانبرست
آتش اندازد ميان خرمني
كز وفا و عشق بين ماست
مست
آن همه مهر و محبت ها كجاست ؟
وان همه شوريده حالي ها كجاست ؟ ....................................
ادامه...